سيد محمد باقر برقعى
3855
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
سوختم يكعمر و كس نشنيد فرياد مرا * در ميان پاكبازان نيست همتايم چو شمع تا سراپا گريه باشم بىلب خندان او * پاى تا سر را با شك خود بيالايم چو شمع ويرانه در زير آسمان مهآلود بىفروغ * در خلوتى كه جاى فراموشى است و خواب آنجا كه سايهها همه محوند و نيمرنگ * كاشانهايست چون دلآزردگان خراب * * ويرانهء غمآور و خاموش و ناشناس * خواهى اگر نشانى از او ، بىنشانى است آسوده از شكنجهء سرسام زندگى * گه گشته در سكوت شب جاودانى است * * در گوشهاى كه پُر بود از سايههاى شوم * كورى بود كه گشته فراموش عالمى نه دست كس نهاده بر او دستهء گلى * نه چشم كس فشانده بر او اشك ماتمى * * از لاى رخنهاى كه به سقف شكستهايست * جغدى فغان برآرد و فرياد مىكند چون روح خستهاى كه به روى مزار خويش * با ناله از گذشتهء خود ياد مىكند * * از دور در سياهى اندوهناك شب * از پشت هر شكاف در اين دخمهء سياه دائم دو چشم سرزنشآميز اشكبار * غمگين و دردناك به من مىكند نگاه * * هرچند اين خرابه به چشم من آشناست * كس نيست تا خبر دهد از داستان او با شهپر خيال بهسوى گذشتهها * پرواز مىكنم كه بجويم نشان او * * اى واى اين خرابهء خاموش مرگبار * آن كاخ پرشكوه و پر از زندگانى است اين دخمهء سياه كه شد جايگاه بوم * آن خانهء نشاط و اميد جوانى است * *